سفرنامه تهران
سفری از جان بسوی جانان واز خاک بسوی سرزمین ملکوتی دلهای پاک.
سفر آن نیست که از مصر به بغداد بکنی سفر آن است که از جان گذری
روز جمعه 22/7/1390 است وما در قم در مرکز آموزشهای کوتاه مدت جامعه المصطفی هستیم، هنوز خورشید طلوع نکرده است که بار سفر را بسته ایم وراهی می شویم.
طلوع آفتاب وسرخی آن، عظمت خدا را به یادم می آورد وزیبا است .
از فضای دوستانه وصمیمی درون اتوبوس سفر خوبی پیش بینی می شود، در ابتدا برای سلامتی امام زمان(عج) وخودمان از تمامی دوستان صدقه جمع شد.
قرار است درون اتوبوس، چون روز جمعه است و روز امام زمان(عج)، دعای عهد بخوانیم وطنین روح بخش آنرا در آسمان وجودمان بنوازیم.
دعای عهد آغاز شد وآرام آرام دلم را از جسم، جدا می نماید وبه وطن اصلیش یعنی ملکوت اعلی متصل می کند، همانطور که گفته شد سفر واقعی آن است که از جان گذریم نه از شهری به شهری واینک با دعای عهد سفر واقعی را درک کردم وامیدوارم تمامی دوستان همین احساس را داشته باشند مخصوصا با محتوای این دعا که تجدید عهد با مولای مان امام زمان(عج) است.
از عمق این دعا می خواهم برای تان بگویم اما چه کنم که بحث به درازا می کشد وزمان کفاف نمی کند. دشت ها، کوه ها، یکی پس از دیگری در زیر پایمان طی می شوند ودرون وجودم مالامال از احساس است؛ احساس آزادی احساس رهایی!
تابش خورشید بر دشت ها ودمن ها توصیف نا شدنی است وتنها چیزی که به یادم می آید رحمت، عظمت، قدرت وحکمت لا یتناهی الهی است.
اوست که تمامی این نعمت های شگفت انگیز را برای ما عطا کرده ودر اختیار ما گذاشته.
اما درون اتوبوس
درون اتوبوس، راهنمای محترم؛ آقای شفیعی فیلم اخراجی ها را گذاشته بود؛ فیلم خوبیست قبلاً دیده بودم اما چون آموزنده وطنز آمیز است برایم جالب می باشد.
شاید شما هم دیده باشید.
از محتوای آن می خواهم جملاتی را مسطر کنم ولی واقعا محتوای عمیقی دارد که زبان کوتاه است بااینکه طنز آمیز است اما آموزنده وعبرت آمیز نیز می باشد .
از پنجره، بیرون را نگاه کردم با دیدن جادههای آباد، خط آهن، سیم های برق با خود گفتم: خوشا به حال مردم این سرزمین وبرایشان آبادی بیشتر را از خدا خواستم.
غم در دلم هجوم آورد، بخاطر سرزمین مظلوم خودم ولی انگیزه ام برای تلاش وکوشش در راه آبادی کشورم بیشتر شد.
بالاخره به مرقد امام رسیدیم، وقت کمی داشتیم واز اتوبوس به سرعت خارج شدیم؛ ساعت 7:45 دقیقه بود. بساط صبحانه را هم با خود آورده بودیم وقرار است در همین جا صبحانه را صرف کنیم صبحانه را با دوستان صرف کردیم وبرای زیارت امام خمینی(ره) سمت حرم رفتیم ، راهنما توضیحاتی را در مورد زندگانی پر از فراز ونشیب امام بطور خلاصه به سمع ما رساند وما بعد از زیارت سوار اتوبوس شده به سمت طهران حرکت کردیم.
زیارت امام مرا یاد ایمان وسختیهای او در مسیر الهی انداخت واز او درس ایمان، صبر را آموختم.
کم کم وارد شهر تهران پایتخت جمهوری اسلامی ایران می شدیم. شهری بزرگ وبا جمعیتی فراوان من کمتر به این چنین شهری پا می گذاشتم وبرایم جالب بود.
ساختمان های سر به فلک کشیده، پلهای هوایی، جاده های فراخ وآکنده از اتومبیل و جمعیت وبالاخره شهری مدرن وبزرگ.
ناگهان چشمم به برج میلاد خورد برجی که سر به آسمان کشیده بود ونماد پیشرفت علمی، وآبادی ایران است.
من به تازگی وبرای اولین بار به تهران می آیم تعریفاتی از این شهر به گوشم آمده است ولی شنیدن کی بود مانند دیدن.
من با چشم خود می بینم وبا قلم خود می نویسم اما شما باید با چشم بخوانید وبا فکر تصور ومجسم نمایید.
نمی خواهم این سخن را بگویم؛ اما متاسفانه نشانه های از فرهنگ منحط غربی را کم وبیش در این شهر مشاهده کردم .
مقصد اول مان در تهران باغ سعد آباد ، باغ شاه سابق ایران است، رسیدیم
راهنما می گوید بقدری بزرگ است که از ابتدای آن تا انتهایش با پای پیاده یک روز راه است.
داخل آن شدیم، چنان بزرگ وزیبا بود که عقل هر انسان را به تحیر وامیداشت.
درخت هایی بلند، سرسبز وبا ساختمان هایی مجلل، با دیدن این صحنه ها قلبم به تپش خورد وبا خود گفتم: شاه ها وپادشاهان وصاحبان دنیا چنان تجمل گرا ودنیا پرست بودند! وطوری در دنیا زندگی می کردند که گویی تا ابد در آن خواهند بود؛ اما الآن کجا هستند آنان ، جز نام بدی از ایشان چیزی باقی نمانده . واین باغ وکاخ های با عظمت چه سودی به آنان رسانده؟!
با دیدن این مناظر قلبم بیشتر به دنیا وتجملات آن بی رغبت شد واین درس را گرفتم که دنیا به کسی وفا نمی کند.
در داخل کاخ، موزه استاد فرشچیان بود ومااز آنجا بازدید کردیم نقاشی های زیبا وشگفت انگیز استاد ما را به تعجب واداشت و من یکی از آنان به نام ضامن آهو را خریدم.
البته به موزه ماشین های سطنتی شاه هم رفتیم وآن نیز عبرت دیگری بود برایم، ساعت حدود 11 و45 دقیقه بود که بازدید کاخ تمام شد.
وما بعد از طی کوچه های زیبای شهر تهران به خانه امام وحسینیه معروفش در جماران رسیدیدم، برای ادای نماز ودیدن حسینیه جماران، حسینیه ای که شاهد صحنه های حساس شکل گیری انقلاب اسلامی ایران وسخنرانی های داغ وتاریخی امام خمینی(ره) می باشد.
فضای حسینیه کاملا سنتی وساده است وباورم نمی آید که سران ونماینده های بزرگ ترین کشورهای جهان در اینجا خاضعانه روی زمین در حضور امام می نشستند.
ازاینجا شکل واقعی حکومت اسلامی که قرین با ساده گی ودوری از تجمل پرستی است فهمیده می شود.
وانسان را به یاد حکومت علوی می اندازد.
بعد به نمایشگاه عکس امام که در زیر زمین حسینیه است، رفتیم وتاریخ انقلاب امام را درقالب عکس مشاهده نمودیم.
خانه امام درکنار حسینیه بود وآنجا را هم زیارت کردیم؛ خانه ای که در کمال ساده گی است و با معمولی ترین خانه ها برابری می کند، در عین حال دارای معنویت زیاد و مرکز نیروی تحرک بزرگترین انقلاب عصرمان است.
از بازدید این مکان این درس را آموختم که این اراده انسانی در راه ایمان به خدا وعدالت واهداف بزرگی انسانی است که تحول آفرین وتأثیر گذار است نه کاخ عظیم وصدها خدمه و دیگر تجملات دنیوی برخلاف شاه مخلوع که با آن باغ ها وکاخ عظیم ومجللش که وصفش گذشت عاقبت کارش سیاه شد.
زیارت جماران تمام شد وما برای صرف نهار به رستوران نزدیکی رفتیم؛ بعداز صرف نهار راهی زیارت عبدالعظیم حسنی شدیم، کسی که به گفته امام هادی(ع) زیارت او ثواب زیارت کربلا را دارد.
بعد از 1 ساعت واستراحتی در اتوبوس حدودا ساعت 3 بود که به مرقد مطهر آن جناب رسیدیم.
البته باید گفت که دو زیارت دیگر هم به نام های حمزه بن امام موسی کاظم(ع) وامامزاده طاهر بن علی زین العابدین(ع) وجود دارد،آن جنابان را زیارت کردیم؛ البته در حرم یکی از دوستان همکلاسی خود را که درافغانستان با هم درس میخواندیم دیدم، بعد از حدود 1 سال.
قرار است به مزار شهدا در بهشت زهرا برویم ، حدودا ساعت 5 بود که به بهشت زهرا رسیدیم.
اینجا شهری است برای خود اما فرق آن با بقیه شهرها این است که ساکنان آن سخن نمی گویند، حرکت نمیکنند، ودر خانه های بزرگ ومجلل زندگی نمیکنند.
بلکه در جایی اند تنگ، تاریک ولو اینکه روی آن سنگ های گران قیمت باشد.
اینجا شهرمردگان است.
با ورود به این شهر سرنوشت وعاقبت خود در این دنیا به من یادآوری شد.
وتکانی به خود خوردم.
که روزی ناچار من نیز جزء اهالی این شهر خواهم شدوحساب کار دستم آمد.
مقصدمان گلزار شهداست، شهر واقعی زندگان!
به گلزار شهدا رسیدیم واولین شهدایی که زیارت کردیم شهید بهشتی، رجائی وباهنر وشهدای دولت بود.
درسی که ازمحضر ایشان فراگرفتم مقدس وبزرگ بودن مسیری است که آنان در آن گام برداشتند وجان خود را در آن مسیر دادند ودر این راه ازملامت هیچ ملامت کننده وعیب جو وتهمت زنی خسته نشدند.
از آنجا نزد شهدایی به نام همت، چمران فهمیده ودیگر شهدا رفتیم وقتی داستان زندگانی آنان را آقای شفیعی راهنمای اردو برایمان تعریف کرد نا خودآگاه اشک در دیده گانم حلقه بست وازخودپرسدیم: تو کجا واینان کجا ، وضعف ودوری ام را از حقیقت دریافتم وبه خود گفتم باید مثل آنان از بند هوای نفس ودنیا رها شد.
شهید فهمیده آن پسر 13 ساله که بارشادت با بستن بمب به خود، خود را در زیر تانک انداخت وبه شهادت رسید.
بادیدن شهدا یاد رزمندگان صدر اسلام، بدر ، احد، حنین، وشهدای کربلا وشهدای وطن عزیز خودم افتادم.
وافسوس خوردم که چرا در وطنم نام ونشانی والا ومشخص مانند شهدای ایران برایشان نیست.
درک واقعیت وحقیقت شهادت برایم سخت است اما احساس عمیقی از آن توسط این سفر برایم ایجاد شد. ومی توانم بگویم بزرگترین دست آوردم در این سفر همین احساس پاکی است که از شهدا به من القا شد.
حیدر امینی
به نام خداوند بخشنده مهربان